5 شنبه ساعت 3 ظهره ، تا می افتم به خواب ، در خونمو نگهبان می زنه . خواب آلود میرم درو باز می کنم . میگم : چیه ؟ مریض اورژانسی ؟
میگه این دفترچه رو مهر کن ، می خواد بره شهر. می گم : اصلا . شنبه صبح بیاد .
میگه جون من مهر کن ، آبروم میره ، پسر عمومه...
خواب آلود میرم مرکز ، می بینم یه پسر بچه 5 _ 6 ساله وایساده.
هر چی می پرسم ازش که باباش کدوم دکتر می خواد بره؟ مشکلش چیه؟ و.... موفق نمیششم اطلاعاتی کسب کنم. خلاصه مهر میکنم ، بهش میگم شد 1100 تومن. اگه همراهت نیست اشکال نداره ، به بابات بگو بعدا بیاره بده.
یک دفعه نگهبان میگه : دکتر چه جوری دلت میاد از این طفل معصوم پول بگیری ؟!!!
میام اسمشو تو دفتر بنویسم ، می بینم که فامیلیش با فامیلی نگهبانمون فرق داره !!!
به نگهبان میگم : چرا دروغ گفتی که پسر عموته؟
میگه : دکتر چطور دلت میاد واسه بچه به این کوچیکی مهر نزنی ؟!!!
اینقدر خوابم میاد و گیجم که در حال دعوا کردن با نگهبان ، میرسم به تختمو ، می خوابم.
هنوز یه ربع نشده که دوباره در میزنن. میرم دم در. نگهبان میگه دکتر بچه دفترچه رو اشتباه اوورده بود. مهر واسه مامانش میخواستن .
در اتاقو می بندم و میرم دراز میکشم.
تا خوابم میبره ، نگهبان از پشت در میگه : دکتر چطور دلت میاد اشک بچه رو در بیاری....؟!!!
+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در جمعه 23 تیر1391 و ساعت
23:3 |