X
تبلیغات
خاطرات هر از گاهی یک پزشک طرحی

یه کوچولو 4 ساله اومد درمانگاه ، سرما خورده بود. دارو نوشتم . آروم بود.یک دفعه جیغ بنفشی کشید. خوابید زمین ، شروع کرد گریه کردن، باباش بلندش کرد ، بغلش کرد ، بردش .

.من نفهمیدم چی شد که یه دفعه ..

فرداش باباش که از بچه های اورژانس بود اومد گفت می دوونید چرا یک دفعه بچم داد کشید ؟ تو خونه گفته بود به شرطی میام دکتر که دکتر دفترچه بیمه مو پاره نکنه ...  

+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در جمعه 30 تیر1391 و ساعت 23:27 |
امروز یکی از دوستام ایمیلی برام زد ، از صبح دارم فقط ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در چهارشنبه 28 تیر1391 و ساعت 0:11 |
حسابی هوا تاریک شده ، من هنوز تو درمانگاهم . نگهبان وایساده دم در و به افرادی که دارن میان تو ، میگه تعطیله ، ولی کو گوش شنوا ؟

منم امروز صبح با بابام حرف زدم و اونم کلی منو نصیحت کرده که یه وقت با مردم بد رفتاری نکنی ، به مردم خدمت کن ، همیشه روی خوش بهشون نشون بده ، باهاشون راه بیا و خیال کن که اعضای خانوادتن و ...

خلاصه منم با لبخند و روی خوش مریضارو دارم میبینم و حال و حوصلم هم خیلی خوبه .

پذیرش و تزریقاتمون هم نیستن ، تقریبا یک ساعتی می شه که رفتن و همه در ها بستست ، نگهبان برقای سالن رو خاموش میکنه. آخرین مریضو می بینم و زود بلند میشم تا برم سمت پانسیونم.

تو راه یه آقایی از دور صدام میزنه ، میگه من گلوم درد می کنه و دهنشو باز می کنه میگه : ببین ! میگم برادر من اینجوری نمیشه تاریکه .مهرم تو درمانگاه هست ، برید مطب بغل مرکز تا 12 شب بازه ، می بینتتون. الان مرکز ما بستست. (مطب تا مرکز ما 30 قدم فاصله داره)

بدون هیچ مقدمه ای میگه : .... تومن پول می گیری. وظیفته ببینی !!!!

گفتم : ساعت چنده ؟ من این ساعت مریض غیر اورژانسی رو نباید ببینم . تو وظیفه منو تعیین نمی کنی ...

پشتمو می کنم و میام . شروع میکنه به فحش دادن ...

اصلا بر نمی گردم نگاش کنم تا قیافش یادم نمونه.

میام پانسیون . خسته و کوفته و غم زدم . یاد حرفای امروز بابام می افتم ...

+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در دوشنبه 26 تیر1391 و ساعت 22:45 |
ساعت 4 صبحه ، در پانسیونمو میزنن . نگهبانمون داد میزنه : دکتر پاشو ! مریض داری !

خواب آلود میرم  سمت درمانگاه. از دور میبینم که خانم نگهبان و دو تا کو چولوهاشم تو حیاطن و بچه هاش حسابی دارن گریه و زاری میکنن و همه جارو گذاشتن رو سرشون....

یه آقایی جلوی در وایساده ، میگم : چی شده ؟ میگه: بچم، بچم تو ماشینه. خوابم حسابی میپره. میرم سمت ماشین، می بینم مادر یه بچه رو تو قنداق بغل کرده. میپرسم چند وقتشه ؟ میگه 8 روز. آروم پارچه رو صورتشو میزنم کنار. می بینم بچه چنان خوابه که بمب اتمی هم منفجر بشه ، اصلا نمی فهمه. میگم : چی شده که اینوقت اوومدین؟ میگه : راه اوفتادیم بریم شهرستان ، گفتیم اینجا دکتر هست یه تب از بچمون بگیره !!! خیالمون راحت شه !!!

وای ! اینقدر عصبانی شدم که در ماشین رو کوبیدم و پشتمو کردم و رفتم سمت پانسیونم. شوهره گفت : ما که چیزی نگفتیم که ! حالا چیزی نمیشه که یه تب ازش بگیری ! و اومد دنبالم.

گفتم : یه قدم دیگه برداری....

رو تخت دراز می کشم ، هنوز صدای گریه بچه های نگهبان میاد...

+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در یکشنبه 25 تیر1391 و ساعت 0:46 |
5 شنبه ساعت 3 ظهره ، تا می افتم به خواب ، در خونمو نگهبان می زنه . خواب آلود میرم درو باز می کنم . میگم : چیه ؟ مریض اورژانسی ؟

میگه این دفترچه رو مهر کن ، می خواد بره شهر. می گم : اصلا . شنبه صبح بیاد .

میگه جون من مهر کن ، آبروم میره ، پسر عمومه...

خواب آلود میرم مرکز ، می بینم یه پسر بچه 5 _ 6 ساله وایساده.

هر چی می پرسم ازش که باباش کدوم دکتر می خواد بره؟ مشکلش چیه؟ و.... موفق نمیششم اطلاعاتی کسب کنم. خلاصه مهر میکنم ، بهش میگم شد 1100 تومن. اگه همراهت نیست اشکال نداره ، به بابات بگو بعدا بیاره بده.

یک دفعه نگهبان میگه : دکتر چه جوری دلت میاد از این طفل معصوم پول بگیری ؟!!!

میام اسمشو تو دفتر بنویسم ، می  بینم که فامیلیش با فامیلی نگهبانمون فرق داره !!!

به نگهبان میگم : چرا دروغ گفتی که پسر عموته؟

میگه : دکتر چطور دلت میاد واسه بچه به این کوچیکی مهر نزنی ؟!!!

اینقدر خوابم میاد و گیجم که در حال دعوا کردن با نگهبان ، میرسم به تختمو ، می خوابم.

هنوز یه ربع نشده که دوباره در میزنن. میرم دم در. نگهبان میگه دکتر بچه دفترچه رو اشتباه اوورده بود. مهر واسه مامانش میخواستن .

در اتاقو می بندم و میرم دراز میکشم.

تا خوابم میبره ، نگهبان از پشت در میگه : دکتر چطور دلت میاد اشک بچه رو در بیاری....؟!!!

 

+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در جمعه 23 تیر1391 و ساعت 23:3 |
واقعا امروز فهمیدم که دنیا خیلی کوچیکه ....

صبح پاشدم رفتم تو آشپزخونه دیدم که وای مورچه ها حسابی دارن رژه میرن رو دیوار...

سریع لباسمو پوشیدم رفتم یه ذره گچ از ساختمون روبه رو مرکز که نیمه کارست گرفتم ٬ رفتم تو مرکز که دستکش بردارم تا برم و سوراخ دیوارو گچ بگیرم ... یه دفعه دیدم یکی از پشت سرم گفت ببخشید ما رامونو گم کردیم ، میشه به ما آدرس بدین ؟  برگشتم ... شوکه شدم ... هم کلاسیم بود ... مات و مبهوت به هم زل زده بودیم ...

+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در جمعه 16 تیر1391 و ساعت 17:29 |
هنوز معاینات دانش آموزی ادامه داره.

و امروز همه بچه ها یه جوری بودن .....

اولین بچه ای که اومد داشت تا ته دفترچه بیمشو می جو یید. یکی دیگه تا از در اومد ٬ حمله کرد به دفتر زیر دستم و برگه های دفتر و فرو می کرد تو حلقش. دیگه مهرمو نگین که همگی یه دور لیسش زدن. ساعتمو چندین بار دراوردم و خشکش کردم.

آخرین بچه ای که اومد تو ٬ مادرش حسابی غر زد که از صبح اومدم و حالا نوبتم شده و .... بچم داره از گرسنگی میمیره ٬ از دیروز عصری هیچی نخورده. گفتم : مادر یه چیزی می دادی بخوره . گفت : بهورز دیروز به همه گفت بچه هاتونو ناشتا بیارید پیش پزشک..... 

+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در سه شنبه 13 تیر1391 و ساعت 13:40 |
از امروز طرح معاینه بچه های پیش دبستانی و دبستانی شروع شد و من رو پوشم پر جوهر شد ! و سه بار با سرعت نور از مطب اومدم بیرون و مهرمو که داشتن بچه ها می بردن نجات دادم !

حالا این سر و صدا و جیغ زدناشون به کنار ٬ بابای یکیشون اومده اصرار داره که واسه بچم آزمایش خون بنویس چون دیشب ماکارانی داشتیم ٬ بچم نشسته یکی یکی با دست رشته های ماکارانی رو خورده !

یعنی من هنوز تو کف باباهه موندم   

 

+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در دوشنبه 12 تیر1391 و ساعت 23:14 |
 

همیشه از بچگی بعضی اوقات می افتادم رو دور نوشتن و تو دفتر ٬ سالنامه و هر کاغذی که دم دستم بود ٬ خاطراتمو می نوشتم . بعد از یه مدتی که می گذشت همه رو می ریختم دور ٬ چون هیچ موقع حوصله وسایل اضافی و کاغذای پخش و پلا رو نداشتم.

چند ماهه که اومدم طرح و عصر ها که بیکارم بعضی اوقات وب گردی می کنم . اصلا باورم نمیشه که اینهمه پزشک وبلاگ نویس داریم . دیدم که چقدر دنیای پزشکی مطالب غیر علمی داره و این خیلی هیجان انگیزه که ادم تو دنیای مجازی یه عالمه دوست پیدا می کنه و باهاشون ارتباط کتبی داره و یه عالمه دلیل دیگه ٬ که تصمیم گرفتم شروع کنم.

توکل به خدا....

+ نوشته شده توسط پزشک طرحی در شنبه 10 تیر1391 و ساعت 1:34 |